مرد سرنوشت من
پس از سالها تنهائی ، پس از مدتها که در کویر دلم نقش پائی دیده نمی شد بالاخره تو را یافتم
آن گونه که دل خواهم بود آن طور که همیشه در خیالم بودی، وحشی ، با غرور و با شکوه ،با احساسی
لطیف و خیال انگیز ،گرم و داغ ،احساس کردم که آن قدر دوستت دارم که حدی بر آن متصور نمی توان
شد.فکر کردم که اگر قرار باشد کسی را دوست داشته باشم آن شخص تنها تو خواهی بود.آن طور
اسیرت شدم که بی پروا خود را در آغوشت رها کردم.
دلم می خاست بر شاخسار بلند زندگیم شکوفه عشقی بروید و آن تو بودی، دلم می خواست در دریای
قلبم محبت فرزندی را که متعلق به توست حس کنم.من را از تو گریزی نیست من که به تو گفته ام در
وجود تو زندگی می کنم ، من که به تو گفته ام به هر کجا که برویباز اسیر من خواهی بود.
گوش کن مرد زیبایم !
من به تو عادت کرده ام به آغوش گرم و لذت بخش تو ،به افسون کلام تو ، به بوسه های داغ و پر
احساسات تو ، هرگاه خواستی بدانی چقدر دوستت دارم بازگرد به قلب خودت ، به احساس خودت ،
چه می دانم به اندرون خودت بازگرد چون من همیشه در وجود تو زندگی می کنم.
اما بدان که جای خالی تو را هیچ کس پر نخواهد کرد...........
هیچ کس..........
(بغض شکسته)
